* نيما.گفت كه: تو ديوانه نِهاي، لايق اين خانه نِهاي
رفتم و ديوانه شدم، سلسله بندنده شدم
گفت که: سر مست نِهاي، رو که از اين دست نِهاي
رفتم و سرمست شدم، وزطرب آکنده شدم
گفت که: تو زيرَککي، مست خيالي و شکي
گول شدم، هول شدم، وزهمه برکنده شدم
گفت که: تو شمع شدي، قبله ي اين جمع شدي
جمع نيَم، شمع نيَم، دودِ پراکنده شدم
«مولانا»
از سرزمین توست
همیشه
که باد میآید...
(+)
از زندگيايم، چيزي نمي خواهم جز اينکه درش راهي را که مرا به من حقيقيام مي رساند، پيدا کنم. راهي که از کنار «تو» مي گذرد. مثل سنگي که در دست مجسمه سازي تکرار ضربه هاي سخت را تاب مي آورد ... در انتظار آن شکل نهايي. در ميان آنهمه سنگ که مي شکنند. من هم شايد ... شايد هم ...
راست است گويا... بيست و دو سالم شده است! و کوه هاي زيادي هستند که مي خواهم ببينمشان كمي هم كه شده بر رويشان قدم بزنم. جاهاي زيادي هستند که مي خواهم در گوشه شان بنشينم و يک چاي يا قهوه بنوشم ... نواهاي زيادي هستند که مي خواهم بشنوم ... چيزهاي بسياري است كه ميخواهم بيامورمشان و ...
**********قشنگ تزين لحظه روز تولدم، اون لحظهيي بود كه همينطور كه روي تختخوابم دراز كشيده بودم، صداي خوردن قطرههاي بارون به پنجره رو شنيدم و لبخند روي صورتم پهن شد. كه اصلا اين باران هرساله روز تولد برايم شدهاست نشانهاي كه عجيب مهم مينمايد! يك نشانهاي مثل اينكه خدا هنوز صدايم را ميشنود و روز تولدم اينطور سلامم مي كند... امسال چونكه خيلي وقت بود كه باران نباريده بود ( براي من هم كه انگار تا باران نبارد، پاييز شروع نميشود اصلا!)، فكر كردم كه نكند روز تولدم باران نبارد!... اما باريد و سلامم كرد :-)
* از زماني كه به اين موضوع دقت كردم، هرسال روز تولدم باران ميبارد. و هرسال روز تولدم از صبح كه بيدار ميشوم، همهاش منتظرم كه يعني امسال هم خواهد باريد؟...
** اين آهنگ را با اينكه مي دانم جديد نيست، اما گذاشتمش چونكه بسيار دوستش مي دارم...
(تو بخوان : پنجم آبانماه 1388 !)
این روزها که اندکی از بحرانهای اخیر فاصلهی زمانی گرفتهايم و پارهای از نکات مبهم از پس غبارهای غليظ هیجانها سیاسی بیرون آمدهاند، خوب است با اندکی فاصلهی عاطفی – اما بدون از دست دادن شورمندی عقلانی و اخلاقی – نگاهی تازه با وضعیتی که در آن هستیم بکنيم. خوب است برای اینکه بستر سخنام را مشخص کنم از کتابی یاد کنم که به تازگی منتشر شده است. کتاب چند ماهی نيست که منتشر شده است، اما اثری است به غایت پرنکته و درسآموز. عنوان فرعی کتاب اين است: «چگونه فرهنگهای ترس، تحقیر و امید شکل تازهای به جهان میدهند».این دقیقاً همان وضعیتی است که جامعهی امروز ایران با آن دست و پنجه نرم میکند. ...
یکی از بزرگترین اهداف جنبش سبز همین عبور از خشونت و دعوت به آرامش و اعتدال است. اینها را میتوان در گفتار و کردار میرحسین موسوی البته با بلاغت تمام دید. همینکه او میگوید در این انتخابات پیروزی باید برای همه باشد و نباید خواهان شکست و منکوب کردن کسی شد....
بينید چه اندازه روح مدارا و ملایمت و نفی خشونت و دگرگون کردن مضمون خشونت در این تصویرسازی موج میزند...
تصویر بالا، با جايگزین کردن يک آيه از قرآن با آيهای ديگر که باز هم در ناخودآگاه جامعه با مضمون و معنای نوشتن، بحث، علمآموزی و نشرِ دانش پیوند دارد و حرمت نهادن به اصحاب قلم، عملاً اين پیام را میدهد که باید سلاح و سرکوب جایاش را به قلم و انديشه بدهد....
این نشانههای ظریف و لطيف همه حکایت از جوانه زدنِ شاخههای امید و ايمان دارد. به رغم تمام کوششهای بیپایان ستمپیشهگانی که بالیدن خرد و فرمانروايی دانش را بر نمیتابند، عنان خرد را به دست عاطفه میخواهند (آن هم با انگیزشهای ضد-عقلی و ظاهراً ايمانی) و از اسم دین و ایمان برای نابود کردن مسمای آن عظیمترین بهرهها را میکشند، باز هم این مضمون فاخر زیر پوستِ شهرهای وطن میجنبد و دعوت به رویش و بالندگی میکند. هیچ وقت به اين اندازه به آیندهی ایران امیدوار نبودهام. هیچ وقت. روح و تن ایران جوان است و از بن ضمیرش جویندهی رشد و پاکی. هر اندازه کلاغان تمام سپیداران این باغ ستمخورده و خزانديده را قرق کرده باشند، باز هم طوطيان معنااندیش و باریکبینی هستند که سبزند و حدیث آزادی را به طوطیان قفس میآموزند...
(متن كامل اين نوشته زيبا را اينجا بخوانيد)
*عنوان نوشته از بيانيه شماره13 م.م
آدمها را ديدهاست که با دل دادن، تو را از آن خود می کنند ... او، خود را از آنات میکند.
ما نیز همگی در اندرون خود همچون مریم، عیسایی پنهان داریم.
اگر در ما درد پیدا شود، عیسای ما نیز زاییده خواهد شد و گرنه از همان راه پنهانی باز خواهد گشت.
فیه ما فیه
مولوی
* اشك است كه همينطور دارد ميآيد...
توي مطب دكتر منتظر نشسته بودم. بچههه یه پستونک اندازهی بشقاب دهنش بود. موهاش فرفر داشت، کوچولو بود خیلی، شاید تا زانوی من، مامانش دستشو گرفته بود و بچههه هی تلوتلو میخورد و سرخوش بود حسابی. وقتی رسید به من، دلم ميخواست دستمو ببرم تو موهاش! مامانش داشت میکشیدش، فقط انقدر وقت کرد که سرشو یه کوچولو بگیره بالا، تو چشام نگاه کنه، پشت اون پستونک گنده، بخنده، دستشو از پشت به زور بلند کنه و به شوخی بزنه به پشت پای من.
تو اون جمعیت، هی گیر میکرد به آدما. هی گیر میکرد به آدما و با اون سرخوشی و قیافهی توپولي بانمک محشرش، زندهشون میکرد...
برای اتفاقی، برای حسی، اشتیاق داری. خیلی اشتیاق داری. آنقدر زمان می گذرد و آنقدر درگیر مشکلاتش میشوی که فرسایش، کاری را که با کوه هم میتواند بکند با اشتیاق تو می کند و وقتی اتفاق می افتد حس می کنی و میرسی و میبینی دیگر اشتیاقش را نداری و این از تلخ ترین، بدترین و بی رحمانه ترین تقاصهاییست که نمی دانم به چه بهانهای پرداخته می شود...
یعنی هوا تاریک است و سکوت است همه جا که یار مرا ی ناظری را می گذاری و بدون انجام دادن هیچ کاری که موازی با گوش دادن به دقت به موسیقی و تکرار شعر عجیب مولانا توی ذهنات گوش میدهی. و وقتی که صداهاي بيرون زیاد می شود، نگاه میکنی، میبینی ساعت از شش صبح گذشته است و نور بیرون از روی پنجره معلوم است ...
یار مرا
غار مرا
عشق جگرخوار مرا
یار تویی
غار تویی
خواجه نگه دار مرا
نوح تویی
روح تویی
فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی
بر در اسرار مرا
نور تویی
سور تویی
دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی
خسته به منقار مرا
قطره تویی
بحر تویی
لطف تویی
قهر تویی
قند تویی
زهر تویی
بیش میازار مرا
حجره خورشید تویی
خانه ناهید تویی
روضه امید تویی
راه ده ای یار مرا
روز تویی
روزه تویی
حاصل دریوزه تویی
آب تویی
کوزه تویی
آب ده این بار مرا
دانه تویی
باده تویی
جام تویی
پخته تویی
خام تویی
خام بمگذار مرا
این تن اگر کم تندی
راه دلم کم زندی
راه شدی
تا نبدی
این همه گفتار مرا
« مولانا »
Sucre: I love U. U know I do. But sometimes the only way to protect the people that U love is by staying away from them...
******
Micheal: We spend so much of our lives not saying the things we wanna say, the things we should say. we speak in code and we send little messages, so now, simply I wanna say that I love U...
-prison break-
...Just have a little faith.
امشب از اون وقتهاست که قلبم جا نمیشه توي سينهم، انگار پوست تنم داره
ترک میخوره، از بسکه داره منبسط میشه... يك چيزي از درون گرمم ميكنه...
کلمهيي پيدا نميكنم براي حال الآنم... يه حال خوب به استغنا رسيدهی فارغ از آدمهای بيرون...

... و اين صدا
باید صدای برگی باشد
بر پلههای سنگی ایوان.
ضیاء موحد
(+)
*پاييز كه از راه ميرسد، انگار اين موسيقي كه لينكش را گذاشتهام خودش پاميشود از توي فولدر آهنگهايم ميآيد بيرون و هي ميخواند و من مست ميشوم...
** عكس از خودم.

چهقدر شيداييايت را گوش دادم امروز و چهطور رفتم با ظرافت موسيقيات كه هرچه از تو شنيده بودم، همه شيدايي بود... دلم براي سازت تنگ ميشود با آن هنرمندي كه مي نواختياش، كه چه زود بود براي رفتنت...چهقدر زود.
دوام ِ من / دلیل ِ من / آرامِ من/ خدای من
کفایت یعنی تو و برای من آنقدر بی انتهایی که کافی ِ تمام
بی قراری هایم، تمام تشنگی هایم، تمام ناآرامی های بی ابهامام تو هستی. و
گاهی فکر می کنم کجای رویاهایم شاید دیده باشمت که اینطور آشنايی، وقتی که از پشت نگاهم می کنی... کاش تمام ِ کافی تو مرا پر
میکرد و تمام این شد، این خواستن ِ پريشانگونه که به هر دری می زنم تا ذره
ای تو را، شاید بیابم و آرام بگیرم از غربت...
مهربان من، مرا پر كن از خود... رويت را هرگز برنگردان، بگذار رد نوری که از هر سر انگشتت کشیده می شود توی هوا را ببینم... چشم هایت را نبند، بگذار من خود سردم را حل کرده باشم توی سوزندگی نگاهت...
-------------
عيد همگيتون مبارك :-)
سانحه براي طبيعت مرد نامي ايران در نپال
همیشه دوست داشتم برای یکبار هم که شده، می شد که همراهش ميشدم!
کاش زود و سالم برگردی در این سال بد...
...
مرد بزرگي است. تكاندهندهترين مقالهها درباره طبيعت ايران را از اين مرد خواندهام. عكسهاي بينظيرش از طبيعت ايران را هم كه همه ميشناسيم...
کسی اهل پند گرفتن هست یا نه؟ کسی تکانی میخورد؟ کسی از خواب بیدار میشود؟ اين همه آيه، اين همه اشاره، اين هم نشانه، باعث میشود اين وجدانهای خوابآلوده بیدار شوند؟ «وَكَأَيِّن مِّن آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ» (سورهی يوسف، آيهی ۱۰۵). با اين همه نشانه و علامتی که از آسمان و زمین بر سرشان میبارد، باز هم رو میگردانند و مستکبرانه دست از تعدی و ظلم و تجاوز بر نمیدارند. و نقطهی تقابل «تقوا» و «گردنکشی» همينجاست. فراموش نکنیم ظلم کردن اسباب میخواهد؛ ظلمهایی از جنس ظلم فرعونی، بدون اسباب و آلت میسر نیست (به عبارت دیگر نمیشود به همین سادگی فرعونیت را در سیمای هر که دلمان خواست ببينيم؛ شاهد میخواهد و حجت و بينهی قوی). کمی فراست و هوشیاری میتواند نشانههای فرعونیت را بر ملا کند و علامتهای قوم موسی (قوم استخفافديده) را هم مشخص کند. ماه رمضان، ماه خوبی است. ماه زنده کردن قرآن، ماه بازخوانی پروندهی فرعونها و نمرودها. ماه عبرت و ماه اندوختن ذخیرهی معنا و ذخیرهی ستمستيزی. ماه آموختن درس حریت و توحيد. ماه صیقل دادن مضمون آزادگی و شکستن بتهای جديد و شرکهایی تقوا نام. رمضان، ماه خوبی است!
(+)